رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

سفر به رامسر

  چهارشنبه با بایی تصمییم گرفتیم  که تعطیلات رو بریم رامسر   . به هر کس هم زنگ زدیم همه کار داشتن  و    برای پنجشنبه صبح  خودمون با خاله نگین  ساعت 11  حرکت کردیم . جاده زیاد شلوغ نبود اول گفتیم از جاده چالوس بریم ولی  راهمون دور میشد  از اینجا تا  رشت رو کاملا خوابیدی  ولی بعدش دیگه شیطونیات شروع شد فقط میخواستی دنده ماشین رو بگیری از جا در بیاری   با زبونت صدا در میاوردی و کلی میخندیدیم    مقصد ما چابکسر (سرولات ) رستوران خاور خانم بود   ساعت 3 رسیدیم سرولات  خیلی قشنگ بود بهشت واقعی اونجا . نمای زیبایی داشت  نوک کوه تو  جنگل  نشسته بود...
16 دی 1391

چند تا عکس

  ایجایی که پارسال من  رادوین رو 4 ماهه حامله بودم  حالا امسال همین جا با این  شازده پسر  رفتیم  یاد پارسال افتادم که نتونستم  برف بازی کنم امسال هم نتونستم اخه رادوین جونی خواب بود و بیرون خیلی سرد بود نتونستم بیام بیرون عکس بگیریم فقط تو ماشیم عکس گرفتم ایشالله سال دیگه 3 تایی برف بازی میکنیم         همون جا ولی امسال با نی نی بودیم چقدر زود گذشت ...
12 دی 1391

اغاز سال میلادی 2013

 عزیز دل  مامان بابا  دیروز  نی نی سونیا دنیا اومد ساعت 3:15  بود که اس مس داد  میخواست  طبیعی  دنیا بیاد ولی نشد  سزارین شد و از سزارینش خیلی راضی بود یه دختر ناز اسمش المیرا  هست  خیلی خواستنی بود دلم دوباره نی نی کوچولو خواست   رفتم بیمارستان دیدنش  خیلی خوشحال شد.  بگذریم از این حرفها امروز اغاز سال میلادی هست   به همه  مسیحی های دنیا  تبریک میگم     ...
11 دی 1391

پایان 7 ماهگی

 دیروز  7 ماهگیت رو تموم کردی  قند عسل  شازده پسر ما    دانه دانه های برف دست در دست نسیم چرخ چرخان همگی در رقصند همچو ما در شب عشق دست در دست و دل از شادی مست چرخ چرخان، شده مدهوش سماع این نه رقص است، که شوری ابدی است.   خیلی دوستت دارمممممممممممممممممممممممممم  میخوام اینقدر بلند بگم که همه بشنون خدااااااااااااااااااااااااااااااااا عاشقشممممممممممممممممممممممممممممم  ...
10 دی 1391

بدون عنوان

بالاخره رادوین دندونشو به ما نشون داد بابایی میگه  پسرمون ناز داره با درد زیاد و عذاب دندون دراورده مگه به این راحتی به همه نشون میده   رادوین داره با نی نوشابه میخوره  فقط نی رو میجوید   رادوین و پارمین همش 12 روز  شما بزرگتر هستید ...
10 دی 1391

تولد مامی جونم

9 دی ماه تولد مامی جون (مامان خودم) بود مامی جون 50 ساله شد  ایشالله جشن 120 سالگیتو بگیریم . با رادوینم رفتم اونجا  مامی جون نبود خونه سریع با خاله نگین کیک کوچیک درست کردیم  شام گذاشتیم  و خونه رو مرتب کردیم .  بعد مامی جون از مغازه زنگ زد گفت برای خاله نگین خواستگار اومده مامان پسره اومده مغازه  شماره خونه رو گرفته .  هم دانشگاهیش هست  ولی خاله نگیت ناز میکنه .  ولی عکس از تولد نشد بگیرم دوباره قراره امشب بریم اونجا عکس بگیریم .     ...
10 دی 1391

اولین چهار دست و پا رفتن

 همین الان همین الان ساعت 11:25  شب بود که عشق زندگیم رادوین چار دست و پا راه رفت  من اینقدر ذوق زده  شده بودم که دست و پام رو گم کرده بودم   کلی با بابا احسان خوشحال شدیم و خندیدیم خیلی با مزه راه میرفتی   خدایا هزار بار میگم شکرت بخاطر این همه عشقی که تو دل ما گذاشتی. احساس میکنم دوباره متولد شدم با حضور تو پسرم  .  سریع گرفتمت تو بغلم فشارت دادم و اینقدر بوست کردم  دلم میخواست از خوشحالی گریه کنم ولی دیدم  دیگه جلوی بابایی ضایع هست روم نشد   قربون اون پاهای خوشکلت بشم که داری راه رفتن رو یاد میگیری ایشالله تو راههای خوب قدم برداری       ...
10 دی 1391

چکاپ ماه 7

سلام به روی ماهت به روی ماه نازت به اون چشم سیاهت. قد و بالات و قربون بشم. دلم میخواد بچلونمت . فدای اون بلند خندیدنت بشم  دیروز با هزار بدبختی پیش دکتر حبیبی وقت گرفتم که برات برنامه غذایی بده  وزنت 8:500 قدت 71 بود گفت هزار ماشالله رشد خوبی داشته  شما پدر مادرها الکی نگرانید هزار بار قسم خورد که  بچه وزنش عالی هست  گفت 4 وعده غذا باید بخوره صبحانه وعصرانه:سرلاک عدسی  شیر برنج  بیسکویت مادر با شیر و پوره هویج و پوره سیب زمینی و حریره بادوم و فرنی برای ناهار و شام هم سوپ که گفت کمی ابلیمو و نمک برات بریزم تا خوش طعم بشه و بعد ناهار و شام اب میوه طبیعی و ماست و بستنی وانیلی باید بهت بدیم. الان باید 6 وعده...
5 دی 1391